دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم عرفان نظرآهاری

سلام یگانه ترینم
سپاس گذارم
به خاطر تمام نامه های ناتمام و مچاله ات در باد
لابد نامه را که باز می کنی
سیگار سرد سفیدی
گذاشته ای ما بین حرکت لبهات
و چند سرفه می کنی که دوباره کبود می شوم از اختناق مجاری وحشت
بگذر
چه بهتر
از خبرهای خوب و تازه بگویم
دیشب دوباره خواب دیده ام
تمام راه های جهان
به خیال تو ختم می شوند (رـ زرین)

گوشه گوشه این دل خراب
سرشار از عطر نگاه توست
روز مرد مبارک

جا مانده است
چيزی جايی
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و
نه دندانهای سفيد (حسین پناهی )

وقتی شقیقه هایم از تحمل زخم های کهنه تیر می کشند
مجبور می شوم
به دورترین عزیزترینم
با بلند ترین صدا بیندیشم

از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می اید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
میگریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت (ف)

گردنی می افراشت
سرش از چرخ فراتر می رفت
آسمان با همه اخترهاش
بوسه می زد بر سرانگشتش
سکه ی خورشید
بود در مشتش ...
یک سر و گردن
گاه
نه کم از فاصله ی کیهانی ست
وز سرافرازی تا خواری
جز یک سر ِ مو فاصله نیست
او سری خم کرد
و آسمان ، با همه اخترهاش
دور شد از سر ِ او (هوشنگ ابتهاج)

خنده ت ُ ازم نگیر، تا شب ُ طاقت بیارم!
من که جُز خنده ی تو هیچّی تو دنیا ندارم!
خنده ت ُ ازم نگیر، نذار به گریه خو کنم!
تو که باشی می تونم خورشید ُ آرزو کنم!
شب سیاه تر از همیشه س، خنده ت ُ ازم نگیر!
نذار آلوده بشم، به سایه های شب ِ پیر!
خنده هات مثل ِ طلسم ِ واسه رویینه شدن!
خنده هات یه حنجره تو دستای خالی ِ من!
خنده ت ُ ازم نگیر وقتی می رم به جنگ ِشب،
بذار از تو تازه شَم! بذار وطن شه این وطن!
از صدای گریه و ُ ضجه و ُ ناله خسته ام!
از دیاری که تو اون خنده محاله خسته ام!
خسته ام از این همه مرثیه خون ِ ناامید!
از کلاغی که تو هیچ قصه یی خونه ش نرسید!
من ُ سحر ِ خنده هات کن! شب ُ گـُم کـُن تو چشات!
بذار آروم بگیرم، تو نقره ریز ِ خنده هات!
خنده هات مثل ِ طلسم واسه رویینه شدن!
خنده هات یه خنجره تو دستای خالی ِ من!
خنده ت ُ ازم نگیر وقتی می رَم به جنگ ِ شب،
بذار از تو تازه شم! بذار وطن شه این وطن (یغما گلرویی)
